راهی بی انتها موسوم به زندگی
با نام یگانه تفسیر هستی که خدایش نام نهادند...
گویند در چنین روزی از بیکرانۀ آسمان به دامان زمینی اینچنین چند صباحی
به مهمان آمده ام ... گاه با خود می اندیشم که من غریب در این خاک غربت زده چه می کنم ؟؟ گویی روح من
با ذرات جامد کهکشان های دور سالهای نوری آشناتر است تا با موجودات این زمین «
نزدیک » ... در این « بی پایان سفر » که مبدا حقیقی اش را نه تو دانی و نه من چیزهایی آموخته
ام که با تو به راز خواهم گفت ؛ آموخته ام که در این جهان برای « داشتن » هر آنچه ارزشمند « باید » بهای آن را
پرداخت ؛و از این روست که شعف انسانهای بزرگ را آدمیان خرد درک نتوانند و بالعکس
.. دانستم که تحقق هر وعده رسیدن « زمان » خاص خود را انتظار می کشد که ثانیه ای از
آن خلف وعده نخواهد کرد ... دانسته ام که برداشتن اولین قدم در کژراهه برای به تباهی کشیدن گوهر وجودی تو
کافی خواهد بود و این را به تحقیق می دانم ... با تو به راز می گویم که از سنگلاخترین و صعب ترین راه ها گذر کرده ام و هرگز
آرزوی راه هموار همجوارش را در دل نپرورده ام ... دانسته ام که تمامی این آدمیان ِ در تقلای دنیا چون به تو رسند ، داد موعظه و
سخن اندر پوچی دنیا درخواهند داد ، ولی تو همیشه در میانۀ میدان نظاره گرشان باش
... دانسته ام هرچه بیشتر به « ظاهر » آدمیان دل ببندی ، بیشتر مأیوس و دلزده گردی
... که همچون طبل های درون تهی تنها آوازشان از دور خوش است... و اینها همانهایند
که در این دایره سرگردانند... و دانستم که هیچ چیز این جهان بی علت رخ نمی دهد ؛ پس دلیل آنچه روزگار بر سر سفره ات می نهد را در درون خویشتن جستجو کن ... و والاتر از همه دانستم ؛ که شالودۀ هستی جز « عشق » نتواند بودن ... خوب دیگه ادبیات بسه ؛ تولدم مبارک !!! این روز بی نظیر رو خدمت همۀ دوستداران عرصۀ علم ، فرهنگ ، هنر ، شریعت ، فلسفه
، ورزش ، سیاست ، مدیریت ، عرفان و در یک کلام عالم بشریت تبریک میگم. ما خلقت خلقا هو احب الی منک ... و اینگونه اولین مناظرۀ عالم امکان میان
عقل و حضرت حق آغازیدن گرفت ... محبوبترین مخلوق عالم هستی کز او نزدیک
تر به حق موجودی نیست ... عقل ... عقل کل ... و بی شک عالم هستی همه ذراتش تجلی آن عقل
کل است ... لیک این عقل کل جدا از عالم آفاق و برون می بایست مصداقی نیز در عالم
انفس و درون داشته باشد ؛ چیست اندر کوزه کاندر نهر نیست؟ چیست
اندر خانه کاندر شهر نیست ؟ لیک نفوس در یک مرتبت نبوده و هر یک
دارای درجات اند و چه نفسی را شایستگی نمود و ظهور عقل کل
توان بودن جز حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی ... و تنها اوست که بدین مقام اتحاد نائل
گشته ... قاب قوسین او ادنی ... بالاتر از مقام صفات و نزدیک به مقام ذات ... ظرفیت تمامی موجودات برای دریافت فیوضات
حق محدود است زیرا که مظهر صفات پروردگاری اند الا آدمی و این بازمی گردد بدین جا
که آدمی هم مظهر ذات پروردگاری است و هم صفات ... که آدمی موازی عالم است و محیط
بر پیرامون خویشتن به مدد عقل خویش ... و عقل چونانکه به شناخت پروردگارش نائل
آمد اطاعت محض گشت ؛ آری اگر عقل از بند روزمرگی ها و
نفسانیات آزاد شود بندۀ مطیع حق تعالی گردد و گرنه شود عقل حجابی و وهمی ...
آنگونه که امروز سرتاسر عالم را فراگرفته ... لذا این فیاضیت مطلق خداوندی طالب
مستفیضی است علی الاطلاق ... نه فیض او را پایانی است ... نه طلب ما
را * با محمد است که عقل و عرفان معنا می یابد
، موسی کلیم خدا بود و عیسی روح او ... لیک محمد حبیب الله است و محبوب او چونانکه
در مقام عقل کل درآمد ... و این سخن نه گزافه است و نه شعر و نه تخیل ... والمحبه اولی من کل شیئ م.1. گویند پایان هر چیز ، نوید بخش آغازی
دگــر است ... م.2. گاه توصیف یک شیئ ، روح لایتناهی آن را در
بند می کشد ... و من بهار را اینگونه یافتم ؛ تجلی روزهای صاف
و سادۀ کودکی ... باغ روبروی خانه با درختان سیب و گلابی ... که
چه زود به جای آنها تیرآهن های خشک و سرد قد علم کردند ... نهر خروشان کوچه که چه زود جای خود به نهری
نحیف و کوچک داد ... یاس های زرد و سپید حیاط خانۀ مادر بزرگ که با
کنجکاوی به درون کوچه سرک می کشیدند و با مهربانی سایۀ سرهای کوچکمان می شدند ... راستی خودش کجاست ؟؟ دیگر تخت خوابش را کنار
پنجره نمی بینم ، دیگر پدر بزرگ را نمی بینم که با لبخند همیشگی اش برایم از ایوان
دست تکان دهد ... یاد یاسمن های بنفش حیاط خاله بخیر ... یاد
شبهای دور هم نشستن ها ، تاب خوردن ها ، نقاشی با کاغذهای رنگی بر روی در چوبی ته
حیاط ... سایه بان بستن ها در باغچه به هنگام رگبارهای تند بهاری ... چه روزهای معصومی ... که چون باد گذشت ... تو نیز خاطراتی از کودکی هایت داری ... با این حال هرگز مگو هر سال دریغ ز پارسال ...
شاید ؛ شاید خدا تقدیر امسال تو را متفاوت از سالهای
پیشینت نوشته باشد ... به خاطر دار آنچه دیروز بوده ای امروز توست ؛ و آنچه امروز
هستی فردای تو ... بیا یک بار دیگر بشنویم به گوش جان نغمۀ مرغ
بهاری را ، صدای آبشاران را و به دیدۀ جان ببینیم رقص گلها و قاصدک ها در آغوش باد
را ... بی مهابا بخندیم ... گریه کنیم ... بدویم ...
به زیر باران برویم ... روح کودکی را از پشت این نقاب بزرگی ها رها سازیم ...
این بار که از پیچ های جادۀ شمال گذشتی ریه
هایت را پر کن از عطر بهار ...حال را بزی و بدان ؛ خداوند هماره و همواره آنچه را که بهترین است
از برایت رقم می زند اگر ... اگر تو نیز دستانت را از دستان او رها نساخته
باشی ... پس این بار روحم را به دست او خواهم سپرد ؛ خودش می بردت هر جا دلش خواست .... به هر جا
برد بدون ، ساحل همونجاست ... از رانندگی در مه نهراس ...
شاید زیبایی جادۀ زندگی در همین ناپیدایی مقصد نهان باشد ... پروردگارا تقدیر مرا خیر
بنویس ، تقدیری مبارک ... آنگونه که آنچه را که تو دیر میخواهی من زود نخواهم و آنچه را که تو
زود میخواهی من دیر نخواهم ... از دیاری بازگشته ام ... مردمانش غریب ، هوایش غریب و خاکش قریب ... . نمی توان نگفت و همواره چشم پوشید ، به راستی می توان ؟ بغض هایی در گلو هست
که می بندد راه نفس کشیدنت را ، سخت است دیدن و دم برنیاوردن ... . نشسته ای در حالیکه در ظروفی پر رنگ و لعاب غیبت در میان مجلس نهاده اند ،
تعارفت می کنند ؛ و تو بیمناک از گفتن جمله ای ... که به راستی نمی دانی وقتی تو نیز در آن جمع
نباشی چه ها در وصف حالت خواهند سرود ... می گفتند مردمان این شهر تمامی عمر خویش را در ارضای سه سطح آغازین سلسله
مراتب نیازها ( زیستی ، امنیت ، مقام ، ثروت ، شهرت ، اعتبار و ... ) سپری می کنند
و بسیار اندک اند آنها که به ورای آن می اندیشند ... جماعتی که جز به منفعت خویش نمی اندیشیدند ... که عیب دیگران می دیدند و احسان
خویش ... در سخن چیزی بودند و در عمل چیز دگــر ... و به نتیجۀ شگرفی رسیده ام ؛ که در سختی ها و مضایق قرار می گیرند و نمی دانند که خود کرده را تدبیر نیست ... آری ، در آن سرزمین تمامی این ها را به چشم دیدم ! و چه خوشحالم که از آن سرزمین غریب بازگشته ام !! * پروردگارا دردی است بی درمان درد خودشیفتگی و خودبرتربینی ، مصون بدار مارا
... پروردگارا دردی است ظاهر بینی و ندیدن باطن امور ، مأمنی باش مارا ... پروردگارا دردی است نیندیشیدن ، ندیدن و نفهمیدن ، ملجأی باش مارا ... * و اگر گمان کردید که این سفر خیالی بیش نبود ... دوباره فکر کنید ! پی نوشت ها : لحظه ای اندیشیدن به تر است از هزار
سال عبادت خداوند راه های ما را با گام های
خودمان می سازد ... و السماء و الطارق و ما ادراک ما الطارق النجم الثاقب ... بیشتر ستارگان نوترونی که تا به امروز کشف گردیده اند به
شکل تپ اخترهای رادیویی هستند که از خود امواج رادیویی ساطع می کنند و ما می توانیم
به راحتی و با اتصال یک رادیو تلسکوپ به یک بلندگو صدای یک تپ اختر را بشنویم ،
صدای آنها به گونه ای است که گویی کسی مدام به در می کوبد ... و اگر سقوط ماده به درون این تپ اختر ادامه یابد در نهایت
یک سیاهچاله شکل خواهد گرفت ... و خداوند در سورۀ طارق آیات 1 تا 3 ستاره ای را توصیف می
کند که در را می کوبد و می گوید آن همان چیزی است که چاله را ایجاد می کند ... قسم به آسمان و ستارۀ کوبنده * و تو چه می دانی که ستارۀ
کوبنده چیست * همان ستارۀ شکافنده است ... چشم هایت را برای لحظه ای ببند و به این بیندیش که برای رها
شدن از این زمین و هیاهوهایش لزومی ندارد حتماً با بلیطی یک سره سری به دنیای دیگر
زنی ... کافی است تا پای از دایرۀ این اتمسفر کره بیرون نهی تا شاهد
هیچ یک از قوانین اینجا نباشی ... خلأ مطلق ، نه گرانشی و نه گرایشی ... نه جاذبه ای و نه
دافعه ای ... بگذریم که برای رسیدن به همین هدف نیز باید سرعتی بالاتر از
سرعت گریز این سیاره داشته باشی تا بالهایت توان پرگشودن داشته باشند ... . و سوار بر امواج نور از هر سو تا به هر کجا ... و آیا اندیشیده ای اگر در انتهای دالان این فضا دیواری باشد
پشت آن دیوار چیست ؟ تا که وسعت ملک لامکان بینی ... و اگر سر راه
ناگزیر به یک سیاهچاله برخوردی ... بالاخره با اینکه فضاست ... هنوز قانون هایی در
مورد آن کارگر است ، قانون هایی همچون قانون احتمالات ! با سرعتی باور نکردنی به درون سیاهچاله کشیده می شوی ... به
زمین و آدمهایش می نگری که گویی بر روی یک فیلم ویدئویی ضبط شده با دور تند از مقابل چشمانت
می گذرد ( که آهنگ زمان در آنجا از منظر تو میل به بی نهایت دارد ) و آیندۀ جهانی را نظاره گری که گاه از برایت آنقدر
کند و آهسته می گذشت .. و اگر آنها نیز به فرض محال توان تماشای تو را داشته باشند
( که هیچ نوری از سیاهچاله ساطع نتوان شدن ) تو را به گونه ای می بینند که گویی
زمان از حرکت بازایستاده و تو ساکن و ثابت در ناکجایی ... اگر بدین نقطه رسیدی لحظه ای بیندیش : شاید زندگی به راستی
جز از این باشد که می پنداریم هست ... و به قول استفان هاوکینگ ؛ هست در پس هر سیاهچاله ای ... سپید چشمه ای ! خیره می شوم به برف هایی
که با طنازی و رقصان به زیر نور چراغک های سوسوزن با هزاران عشوه به پایین می
خرامند ... برف ... گویی تفسیری از
معصومیت را می توان در قلب تو نظاره گر بود ؛ و به خاطر می آورم تمامی
معصومیت های از دست رفتۀ این دوارن را ... و به یاد می آورم زمانی را
که می گذرد و ما را نیز به همراه خویش ... استادی داشتیم که می گفت :
امکان ندارد در این جهان رویی از آرامش ببینید ؛ و من هنوز به این می اندیشم که
برخی سخنان چه ساده و آرام در قلب و روح تو سکنی می گزینند ... و با این حال ؛
من هنوز معتقدم ؛ زندگی در
یک قدمی است ... به روی شاخه ؛ کافی است دست بگشایی ... و من هنوز معتقدم جایی در
این ناکجا ویران ... شاید در گذرگاه ابد ؛ زمان از برای تو و به احترام گام
هایت از تپش باز ایستاده است ... * راستی ! در زمستان ؛ که سرد است هوا ، که ابری
است آسمان ، که می گرید ابر ، که می غرد رعد ، که عطشان است زمین و گردان است زمان
... خبرت از چلچله ها هست هنوز
؟ رسیدند به مقصد یا که آنها
نیز در این پیچ و خم ره گم کرده اند ؟ و آیا این بار هم چشم هایت
را بر انعکاس این سفرۀ سپید گسترده خواهی بست ؟ * و گاه می اندیشیم و گاه
احساس می کنیم ... گاه سکوت می کنیم و گاه عشق می ورزیم ... و گاه نه عقلی است و
نه دلی ... و گاه ؛ در خلأ زمان سیر می کنم ؛
و آنگاه در این خلأ در عجب می مانم که چرا هوا از برای نفس کشیدن کم است ... * * راستی عاقبت کدام شد ؟ سادگی در عین پیچش یا که
پیچش در عین سادگی ؟ از میان بهترین پاسخ ها ،
به قید جایزه ... قرعۀ فال به نام من دیوانه زدند !!! پی نوشت...ها : گاه
می پندارم روح برخی آدم ها آنقدر عریان است که ناگزیرند از پوشاندن هر تن پوشی به
قامت این تن ، ولو از کبر و نخوت ، ولو از ثروت و مکنت ، ولو از جایگاه و شهرت ...
و
آنگاه که این جامه ها مندرس و نخ نما گشت ، تازه درمیابی که « هیچ » در کار بوده
... چو
از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ... به شکوفه ها ، به باران برسان سلام ما را
... من طلبنی فوجدنی ، و من
وجدنی عرفنی، یا حسین ای خون بهای تو خدا
... ای تو تکرار زیبای علی در آینه ... که گفت که کشتند تو را ...
نامی به بلندای تاریخ را ... قیامی تا به قیامت پابرجا را ...که تواند کشتن ؟ زنده تر ز تو کیست حسین ؟ این ماییم که مردگانیم ...
و چونان بید لرزان بر سر
عهد الست خویش ... *** می گذرم از کربلای
دیروزت و در تکراری بی تکرار از روزهای جامانده از قافلۀ زمان به کربلای امروزت می
رسم ... شما میبینید که پیمانهای خدا شکسته شده و
نگران نمیشوید ... و امروز آوای « هل من ناصرت » رساتر از هر زمان
به گوش جانم می رسد ... آه که چه کوته بود فهممان
از مفهوم بلند به نماز ایستادنت به زیر باران تیر ... چه کردیم با نمازت یا حسین
؟ با نماز در غمت اشک ریختیم یا که ... شعائر دین خدا که از برایش
به خون خویش وضو ساختی را در کجای میدان رها ساختیم ... . گویند همۀ هم و غم مریدان
یک مراد صرف همرنگ شدن با او شود ... ما چه اندازه چون تو شدیم
؟؟ یا که قرن هاست تن به تقیه
سپرده ایم ... چه کردیم امر به معروف و نهی از منکرت را ... آن را نیز فروگذاردیم ؟ نکند مصداق این آیه گشته
باشیم ؛ الذين ضل سيعيهم في الحياة الدنيا وهم يحسبون
أنهم يحسنون صنعا و ... خویشتن غافل ... و بدین جا که می رسم درمی
مانم که مرا در کدامین سوی طیف خواهند نهاد ؟ له یا علیه تو ؟ یا که معلق و حیران
در میانۀ طیف سرگردان ؟؟ * و به راستی آیا سوگواری
چون مایی را سزاوارتر نیست ؟؟ پ.ن یا حسین جز تو کیست
ملجأ این قلب های پریشان ... وای اگر عشق تو نیز دست های دلمان را نگیرد ... هم مــگر لطف شــما پیش
نهد گامــی چند ؛ یا حســین ... چه شود به چهرهی زرد من
نظری برای خدا کنی / که اگر کنی همه درد من به یکی
نظاره دوا کنی تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را / ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا
کنی چه عجیب حالی است وقتی سلطانی ، به گدای درگهش بار می دهد
.. تو ای سلطان جود و سخا ، تو ای هشتمین
پادشاه آسمان عشق ؛ سرانجام به خویشم خواندی ... می آیم به سویت ... نه ؛ گویی کز هم اکنون پرگشوده ام ؛ با دلی عجیب تنگ و قلبی بس نابسامان ؛ مولای من ! می آیم
به سویت با سری شوریده و
روحی حیران ! همچو سرگشتگان ، دوان از پی سراب های این روزگار وانفسا... می
آیم تا که پناهم دهی ... خط امانی ز گناهم دهی ... ای حَرمَت ملجأ در
ماندگان دور مران از در و ،
راهم بده مهربان همراهانم ؛ ان شاء الله تعالی چنانچه عمـری باقی
باشد ، دهم این ماه عازم مشهد مقدس هستم. در جوار حریم قدسی حرمش دعاگوی فرد فرد
دوستان خواهم بود ... باشد تا از برایتان ره توشه ای از جنس «
بهــــار » هدیه آورم ... دیگر سخن آنکه ؛ شاید
برای مـ ــ ـ ـدتی ... حضور
این حقیر را کــ ـ ـمـ ـرنگ تر حس کنید ... پیشاپیش می خواهم تا عذر تقصیر بپذیرید ز
من ؛ از قلب های بیکرانتان بسی حدیث مهربانی
آموختم ؛ . خدای عزّوجلّ یار و نگهدارتان باد پ.ن .1. انّ مع العسر یســـرا پ.ن .2. الیس الله بکافٍ عبده ؟ پ.ن.3. انّ الله بکل شی ءٍ علیــم پاییز ! تو که از راه می رسی ؛ دلم را حال و هوایی دگر است ... ای پادشاه فصل ها ؛ سکوت مبهمت را دوست می دارم آن زمان که در برابر غروب پرشکوهت
به نظارۀ آفاق می نشینم .. این آفاق بی انتها و این بی کرانگی چه رعب آور زیباست ... . آه که چه خوش است رفتن و رفتن در جاده های بی منتهایت و ره سپردن تا بدانجا که آسمان و زمین دلخسته از فراق یکدیگر در آغوش می کشند ... بیا و بخوان با من این سکوت بی مانند را ... آنجا که زمان تکراری است بی وقفه از واژه های بی نفس ؛ این نفس های بی هدف ... . دوست می دارم آرمش خفته در دل غریدن هایت را . دوست می دارم تو را ، به خاطر خاطرات در خاطر ماندنی ات ... و چه خوش است تماشای بوم هزار رنگت تا در آن چیره دستی نقاش طبیعت هر چه دلرباتر رخ بنماید ... . می سرایم با مهرت ای پاییز ... آواز کودکی هایم را ... کودکی ده ساله بودم نرم و نازك ، چست و چابك با دوپاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو مي پريدم از سر جو دور مي گشتم ز خانه ... . دلتنگ توام ! تو ای روزهای شیرین کودکی ... تو را در کدامین کنج دلم جای گذاشتم که اینک هر چه بیش می
کاوم تو را کمتر می یابم تو را ؟ . زرورق های هزار رنگت را دوست می دارم که مرا سوار بر کلک
خیال و میهمان دل انگیزترین رؤیاها می برد از اینجا که در آن هیچ کسی نیست که در بیشۀ عشق قهرمانان را بیدار
کند ...
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است /
کهکشانها نخی از وصلۀ نعلین علی است
روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید / « ها علیٌٌ بشرٌ کیف بشر » می گوید ...
یا علی از تو چه گویم ، زبان قاصر و الکن مـــرا نشاید گفتن از عالی
اعلایی چو تو ...
نشناختند و نشناختیم تو را ؛ چونانکه حضرت رسول فرمود : یا علی ! هیچ کس جز
خدای و من ، چنانکه باید تو را نشناخت ... همچو شمایی که در محراب عبادت و با فرق شکافته دست از نماز برنداشتی و آن را به پایان بردی و چون فرزندت حسن به سویت شتافت فرمودی " یا حسن بایست و با
مردم نماز بگذار ... "
که فرمودی :
شما را به تقوی و ترس از خدا سفارش می کنم و این که دنیا را نطلبید اگر چه
دنیا شما را بخواهد ...
امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید ( و الا ) اشرارتان بر شما حکمرانی
کنند و آنگاه شما (خدا را برای دفع آنها می خوانید) و او دعایتان را پاسخ نگوید ... و باز در فرازهایی از نهج البلاغه ؛ درّی فراتر از سخن انسان و فروتر از سخن
خدا و در خطبۀ 16 فرمودی : سوگند به کسی که محمد را به حق فرستاده است ،در غربال آزمایش به هم در آمیخته
و غربال می شوید تا صلاح از فاسد جدا گردد یا همانند دانه هایی که در دیگ می ریزند
تا چون به جوش آید ، زیر و زبر شوند . پس پست ترین شما بالاترین شما شود و
بالاترین تان ، پست ترین تان . واپس ماندگان تان پیش افتند و پیشی گرفتگان تان
واپس رانده شوند . بدانید که خطاکاری ها همانند
توسنان چموش و سرکش اند که خطاکاران را بر آنها سوار کرده اند . آن اسبان لجام
گسیخته به ناگاه می تازند و سواران خود را به آتش دوزخ سرنگون می کنند و بدانید که
پرهیزگاری ها همانند اسبان رام و نجیب اند که پرهیزگاران را بر آنها سوار کرده و
افسارها به دست سواران داده اند و آن اسبان سواران خود را به بهشت داخل می کنند ؛ حقی است و باطلی . گروهی هوادارن حق اند و گروهی پیروان باطل . اگر پیروان باطل
سروری یابند چه شگفت که از روزگاران دیرین شیوه چنین بوده است و اگر شمار هواداران
حق اندک است ، بسا روزگاری رسد که افزون گردد ، ولی کم اتفاق اوفتد که آنچه پشت
کرده بار دیگر روی بنماید .. و هر که با حق بستیزد ، خود تباه شود . نادان را همین در نادانی بس که مقدار
خویش نمی شناسد . ستونی که بر بنیان تقوا استوار گردد هرگز فرو نریزد و کشته ای که
به آب تقوا سراب گردد ، تشنه نماند ... و ... در شب بیست و یکم چو بدن مبارکت به زهر تیغ نامردمان رنجور و نحیف گشت ، وصیتی نمودی از برای تمامی آحاد بشر: چون دنیا محل حوادث است ، بنابراین خود را گرفتار آمال و آرزو مکنید و همیشه
در فکر مرگ و جهان آخرت باشید ؛ ای فرزندان من ! از مصاحبت فرومایگان و ناکسان دوری کنید و با مردم صالح و
متقی همنشین باشید ، اگر در زندگی امری پیش آید که پای دنیا و آخرت شما در میان
باشد ، از دنیا بگذرید و آخرت را بپذیرید ، در سختی ها و مشکلات روزگار متکی به
خدا باشید و در انجام هر کاری از او استعانت جویید ... . .
... و علی ( ع ) مجدد از هوش رفت و پس از لحظه ای تکانی خورد و به حسین ( ع
) فرمود : پسرم ! زندگی تو هم ماجرایی خواهد داشت ، فقط صابر و شکیبا باش که ان
الله یحب الصابرین . شعر از: سید حمیدرضا برقعی ای رمضان ! آمدی ، جانم به قربانت ؛ چه خوش ! ای عروس ماه های آسمان به روی زمین ! ای که تنها یک شبت افضل ز هــزار ماه ... ای بحـر در کوزه ! چگونه تو را به بند وصف درکشم ؟ ای که سحرگاهان و شامگاهانت رخصتی دیگر برای سوز و اشک و آه ؛ دریاب سرگشتگان دوان در پی سراب نامنتها بیابان آرزوهای دور و دراز را... گرچه دستانم تهی مانده اند و چون بیابانی در عطش باران مهرت می سوزند ، در انتظار نگاهی و روزنه ای از آفتاب عشق تو تمام حجم آسمان را زیر و زبر کرده اند ؛ اله من ! دریاب مرا ... ای رمضان! ای که درهای آسمان به احترام قامتت گشوده ... ای هـُرم نام تو از خنکای جنت عدن خوشتر ای افق های نورانی ات مطلع شمس قرآنی ای الفبای قامتت جان پناه خستگان مانده در راه صعب و سنگلاخ معاصی ... گرچه ره دشوار است و منزل بس بعید ؛ دریاب ما را ؛ که سخت در راه ماندگانیم ... ای رمضـان ؛ ای که تمثال رخت در قدر پیداست قدر زیبا شاهدی چون تو دانستن ، چه زیباست ... ای دمی در تو بودن غنیمت ای چشمه سار پاک انسان ساز ، نشان سرچشمۀ زلالت را در کجا می توان یافت ؟ گرچه کوتاه است دست از کوثر دوست ... این دور افتاده از بهشت آسمانی ات را مجال نفسی در بهشت زمینی ات بخش ... باشد تا انوار معرفتت دیگر بار جانش بنوازد ... غریب دنیایی است ؛ در جهانی که عده ای می خواهند با آیین و مذهب به تو راه یابند و گروهی با عرفان و تصوف و شوریدگی…. عده ای نیز فارغ از عدم آمده و به نیستی می روند … « تو نمی تونی معجزۀ بیابان رو درک کنی چون بهش عادت کردی … » کیمیاگر – کوئیلو « عادت کردن » به روزمرگی ها و در نهایت خسته شدن از روال همیشه جاری و ساری زندگی ! باعث می شه دیگه قدر اعجاز زندگی رو نفهمیم و قدر موهبت های رایگان زندگی رو درک نکنیم تا زمانی که یه چیزی این آرامش رو ازمون بگیره … در دنیایی که هر روز آشفته تر میشه ؛ نمی دونی این دنیاست که خیلی تنگ شده یا تویی که داری بزرگ میشی و دیگه تو این دنیا جا نمیشی . گاهی دلت میخواد روحت رو پر بدی و رها بشی ولی با امکانات کمت اون هم مقدور نیست … گاه اندوه موهبتی است که هزاران خوشی را بدان راهی نیست ؛
نمی دانم سرشت آدمی را چگونه سرشته اند که هماره در بطن اندوه است که رشد
می کند ، می بالد ، شکوفا می شود و مجدد از آن زاده می شود لکن این بار
پرصلابت تر و پرشکوه تر و با درخشندگی خیره کننده تر .








lبا اقتباس از کتاب :
اسرار سیاهچاله ها
پ.ن.1
صدای امواج دریافتی از این ستاره ها :
پ.ن.3. دوستان توصیه می کنم حتماً سرگذشت خواندنی و پند آموز استیفن هاوکینگ را مورد مطالعه قرار دهند .


و من عرفنی احبنی ،
ومن احبنی عشقنی ، ومن عشقنی عشقته ...
ومن عشقته قتلته، ومن قتلته فعليّ ديته،
و من عليّ ديته فانا ديته ...![]()


ای گل بی خار گلستان عشق
قرب مکانی چو گیاهم بده
لایق وصل تو که من نیستم
اِذن به
یک لحظه نگاهم بده
ای که حَریمت به مَثَل کهرباست شوق وسبک خیزی کاهم بده
تاکه ز عشق تو گدازم چو
شمع گرمی جان سوز به آهم
بده
لشگرشیطان به کمین من
است بی کسم ای، شاه پناهم بده
از صف مژگان نگهی کن به
من با نظری ، یار و
سپاهم بده

ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
» عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد / بولعجب من عاشق این هر دو ضد
» نرم نرمک می رسد اینک بهار ...
» بسیار سفر باید ...
» هر که را با خط سبزت سر سودا باشد ...
» تفسیر معصومیت ...
» نام تو بردم لبم آتش گرفت ...
» تو شهی و کشور جان تو را ...
» پاییز دل انگیز !
» مصرع ناقصـــم ایکاش که کامل می شد ...
| Design By : Pichak |

